تبلیغات

وبلاگicon
http://www.gharibmadine.ir/google50c623b70dd80a90.html ; حـــســـنـــــیــــه غـریب مدیـنـه تـهـران - اشعار شب سوم(حضرت رقیه(س))
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

حـــســـنـــــیـــــه غــــــــــریــــــــب مدیـــــنــــه تــــهــــران
سخنران:استاد علی عامری
مداحان کربلایی وحیدطاهری
و کربلایی نویدطاهری
میعادگاه:
خیابان شهیدان حسنی(قلعه مرغی)انتهای کوچه شهید راسخ دست چپ،پلاک ۲٨
حسنیه غریب مدینه تهران
دوشنبه شب ها ساعت20:30
www.gharibmadine.ir
این وبلاگ در صدد این است که مقالات،حکایات،روایات،احکام ودستورات واقعی دین اسلام ،همراه بابررسی موضوعات اجتماعی،اخلاقی،سیاسی وخانواده راباشیوه ای جالب، دراختیارهمگان قرارداده ،بلکه بتوانیم درجهت تنویر افکارعمومی ونمایش جلوه هایی ازاسلام ناب قدمی برداریم.به همین دلیل خودراازنظرات وانتقادات شماعزیزان بی نیاز نمی دانیم.
التماس دعا
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
پخش زنده حرم ها
پخش زنده حرم
کاربردی
ابر برچسب ها


 

اشعار شب سوم محرم  – روضه حضرت رقیه(س) - علی اکبر لطیفیان

 

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی

شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

 

من ازتاریکی شب های این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

 

فراقت گرچه نابینام کرده بازمی ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

 

پدرنزدیک بود امشب کنیزخانه ای باشم

به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

 

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

 

ازاین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی

 

سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

 

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند

تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی

 

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

 

اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است

تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم  – روضه حضرت رقیه(س) – محمد فردوسی

 

تا معراج رفتم ... 

 

از شوق دیدار تو بابا پر گرفتم

یعنی که جان تازه در پیکر گرفتم

 

چشم انتظار دیدن روی تو بودم

شکر خدا رأس تو را در بر گرفتم

 

حرفی نگفته در میان سینه دارم

بغضم شکست و روضه را از سر گرفتم ...

 

...وقتی که با صورت زمین خوردم ز ناقه

دردی شبیه پهلوی مادر گرفتم

 

از ضرب آن سیلی که نور دیده ام بُرد

در صورتم یک شاخه نیلوفر گرفتم

 

چادر نمازم را به زور از من گرفتند

حالا به جایش آستین بر سر گرفتم ...

 

... از کنج این ویرانه تا معراج رفتم

وقتی که بوسه از رگ حنجر گرفتم

 

فهمیده ام کنج تنور خانه بودی

بیخود نشد که بوی خاکستر گرفتم ...

 

... انگشتری زیبا برایت می خرم من

وقتی ز دست ساربان زیور گرفتم ...

 

محمد فردوسی

 

 *******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - حسن لطفی

 

اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند

اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند

 

خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ات

وقتی که پلک های غریبانه میزنند

 

با گوشواره های خودم ناز میکنند

این دختران که سنگ به ویرانه میزنند

 

مویی نمانده تا که ببافی هزار شکر

مویی نمانده باز چرا شانه میزنند

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نامردهای شام چه مردانه میزنند

 

دستم برای لمس لبت هم تکان نخورد

از بس که تازیانه بر این شانه میزنند

 

حتماً عمو نبود که با گریه عمه گفت:

دارند حرف تو در خانه میزنند

  

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – حبیب نیازی

 

بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم

بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم

 

تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست

از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم

 

زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت

از بوسه ی سکینه و تو باخبر شدم

 

دستی کشیده ای به سر و روی او ولی

من با سرت به روی سنان همسفر شدم

 

جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین

بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم

 

امشب بیا و دخترکت را قبول کُن

وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم

 

حبیب نیازی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – علی ناظمی

 

از بوی سیب سرخ طبق مرده جان گرفت

زخمی ترین یتیم خرابه توان گرفت

 

باران چشم های رقیه شروع شد

از بس که گریه کرد دل آسمان گرفت

 

ترفند گریه هاش به داد پدر رسید

سر را ز دست بی ادب خیزران گرفت

 

روپوش را ز روی طبق تا کنار زد

لب را که دید طفلک لکنت زبان گرفت

 

بابا ...یکی دو بار بریده بریده گفت

با هر نفس نفس که یکی در میان گرفت

 

می گفت گوشواره فدای سرت ولی

دیدم عقیق دست تو را ساربان گرفت

 

حالا گرسنگی به سراغم که آمده

آغوشم از محاسن تو بوی نان گرفت

 

آخر طلوع داغ تو کنج تنور بود

در شام زخم های تو خورشیدمان گرفت

 

علی ناظمی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – روضه حضرت رقیه(س) - علی اکبر لطیفیان

 

از درد بی حساب سرم را گرفته ام

با اشک، زخم بال و پرم را گرفته ام

 

از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی

این خارهای موی سرم را گرفته ام

 

 دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد

یعنی اجازه سفرم را گرفته ام

 

مانند من ز ناقه نیفتاده هیچکس

 اینجا فقط منم کمرم را گرفته ام

 

آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش

در چشمهای تو خبرم را گرفته ام

 

تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر

امروز از خودم نظرم را گرفته ام

 

خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست

از دست این و آن پدرم را گرفته ام

 

امشب به رسم ام ابیهایی ای پدر

از دست گرگها پسرم را گرفته ام

 

خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها

این چند موی مختصرم را گرفته ام

 

این شهر را به پای تو ویرانه میکنم

مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – قاسم نعمتی

 

دختر اگر یتیم شود پیر میشود

از زندگی بدون پدر سیر میشود

 

هم سن و سالها همه او رانشان دهند

دل نازک است دختر ودلگیر میشود

 

 باشد شبیه مادر خود نافذالکلام

این شهرباصدای او،تسخیرمیشود

 

فریادهای یا ابتایش چو فاطمه

در سرزمین کفر چو تکبیر میشود

 

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد

هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود

 

اصلاً رقیه نه ؛به خدا مرد ؛بی هوا

با یک شتاب ضربه زمین گیرمیشود

 

هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد

اینجاست روضه صاحب تصویر میشود

 

دشمن به او نگاه خریدار می کند

خوب شاهزاده بوده و تحقیر میشود

 

فرزندخارجیست کفن احتیاج نیست

بیهوده نیست این همه تکفیرمیشود

 

دادندجای غسل تیمم تنش....چرا؟

خون از شکاف زخم سرازیرمیشود

 

پایش به سوی قبله کشید و به نازگفت:

امشب اگر نیایی پدر دیر میشود

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – مصطفی متولی

 

این همه درد دلم چشم تری میخواهد

آتش سینه ام امشب جگری میخواهد

 

قصه های شب یلدای فراق من و تو

تا كه پایان بپذیرد سحری میخواهد

 

باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده

شمع من  شعله تو بال و پری میخواهد

 

مگر احوال دلم با تو به سامان برسد

سینه آرام ندارد كه سری میخواهد

 

دخترت را چه شد اینبار نبردی بابا؟

هر سفر قاعدتاً همسفری میخواهد

 

حال من حال یتیمی است كه هر شب تا صبح

دامن عمه گرفته پدری میخواهد

 

خون پیشانی تو آتش این دل شده است

لاله تا داغ ببیند شرری میخواهد

 

نكند بازهم این زخم دهن باز كند

لب تو بوسه آهسته تری میخواهد

 

چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر

قامتم پوشش نوع دگری میخواهد

 

این شب آخری ای كاش عمو پیشم بود

شام تاریك خرابه قمری میخواهد

 

مصطفی متولی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – مصطفی متولی

 

آن شب سپهر دیده او پر پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بی شماره بود

 

در قاب خون گرفته چشمان خسته اش

عكس سر بریده و یك حلق پاره بود

 

شیرین و تلخ ، خاطره های سه سال پیش

این سر نبود بین طبق یادواره بود

 

طفلك تمام درد تنش را زیاد برد

حرفی نداشت عاشق و گرم نظاره بود

 

با دست خسته معجر خود را كنار زد

حتی كلام و درد دلش با اشاره بود

 

زخم نهان به روسری اش را عیان نمود

انگار جای خالی یك گوشواره بود

 

دستش توان نداشت كه سر را بغل كند

دستی كه وقت خواب علی گاهواره بود

 

در لابلای تاول پاهای كوچكش

هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود

 

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

دریای حرفهای دلش بی كناره بود

 

كوچك ترین یتیم خرابه شهید شد

اما هنوز حرف دلش نیمه كاره بود

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – حسن لطفی

 

با این نفس زدن بدنم درد می کند

با هر تپش تمام تنم درد می کند

 

پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام

تا انتهای سوختنم درد می کند

 

حالا رسیده ای که مرا با خودت بری ؟

حالا که پای آمدنم درد می کند

 

آرام سر گذار به دوشم که شانه ام

در زیر بار پیرهنم درد می کند

 

می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو

با بوسه های دل شکنم درد می کند

 

می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم

با بوسه ای لب و دهنم درد می کند

 

تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست

انگشتهای شانه زنم درد می کند

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – هاشم طوسی

 

بابا نگاه پر شررم درد می کند

قلب حزین و شعله ورم درد می کند

 

از بس برای دیدن تو گریه کرده ام

چشمان خیس و پلک ترم درد می کند

 

از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین

سر تا به پای اهل حرم درد می کند

 

آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران

دانم لبانت ای پدرم درد می کند

 

از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس

آخر هنوز بال و پرم درد میکند

 

با هر نوازشی که زباد صبا رسد

این دسته موی مختصرم درد میکند

 

ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...

چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند

 

 بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام

دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند

 

 مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز

جسم کبود همسفرم درد می کند

 

 هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد

زخمی دوباره در نظرم درد می کند

 

هاشم طوسی

 

*********************

                           

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – نادر حسینی

 

بر تو چه رفته که سر و رویت عوض شده

مویت سپید گشته و مویت عوض شده

 

انگار خیمه های شما سوخته ،عزیز

ای یاس من چقدر تو بویت عوض شده

 

پیداست تشنه بوده ای و گریه کرده ای

آخر ببین صدای گلویت عوض شده

 

خواهر نترس تیر سه شعبه نمی زنند

این روزها مرام عدویت عوض شده

 

اینقدر هم بهانه ی بابا مگیر ،نه

امشب چقدر خلق و خویت عوض شده

 

یک سر برو به علقمه خالی زلطف نیست

ببین چقدر شکل عمویت عوض شده

 

سه ساله که خضاب نکرده است تا کنون

من را ببخش آب وضویت عوض شده

 

ما در خرابه ایم سری هم به ما بزن

امشب گدای هر شب کویت عوض شده

 

نادر حسینی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - مصطفی متولی

 

مرحله

 

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر عمر از این مرحله سخت است پدر

 

دخترت تشنه اشک است ولی باور کن

گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

 

روضه خار مغیلان و کف پای یتیم

با دل نازک این آبله سخت است پدر

 

کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم

بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

 

تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم

با لب پاره برایم گله سخت است پدر

 

عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم

زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

 

مصطفی متولی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – رضا رسول زاده

 

سرت به دامن این شاهزاده افتاده

به دست طفل خرابات باده افتاده

 

کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من

کنار رأس تو بی استفاده افتاده

 

بیا سؤال مکن گوشواره ام چه شده

خیال کن که شبی بین جاده افتاده

 

بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست؟

مگو به من که کمی خطّ ساده افتاده

 

ز چرخ شِکوه کنم چون به ساربان گفتم

که زیر پای سواره پیاده افتاده

 

جواب داد که ساکت شو خارجی!به رخم...

...ببین که نقش دو دست گشاده افتاده

 

شبیه مادرت اول شهیده ام بابا

گمان کنم به دل خانواده افتاده....

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - مهدی نظری

 

گفتم عمویم هست او اما کتک زد

هرگاه آمد بر لبم بابا،کتک زد

 

وقتی که افتادم به روی خار وخاشاک

آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد

 

مردی رسید و تاکه چشمش برمن افتاد

من را به قصد کشت در آنجا کتک زد

 

هر بارکه می خواست او عقده گشاید

من را کنار نیزه سقا کتک زد

 

آن مردگفتم یا علی  کفرش در آمد

من را شبیه حضرت زهرا کتک زد

 

افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت

بی حال بودم من ولی باپا کتک زد

 

دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت

آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد

 

اینکه تمام پیکرم سرخ است اوبا......

سیلی،لگد،با کعب نی حتی کتک زذ

 

از بس که لطمه خورده ام از این و از آن

احساس کردم که مرا دنیا کتک زد

 

امروز اگرجانم رسیده برلبانم

مردی مرا از شام عاشورا کتک زد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – سعید توفیقی

 

مثل مهتابم ، و با مهتاب قهرم ای پدر

تا ابــد با مــاه عالم تاب قــهرم ای پدر

 

فکر کن از خستگی پلکم به هم پیچیده است

چند روزی می شود باخواب قهرم ای پدر

 

شوری اشکـم نمک ریزد به زخــم گونه ام

خسته ام ، با دیده ی پر آب قهرم ای پدر

 

دوست مثل گوهر است اما در اینجا کیمیاست

دُرَّم و با گــوهر نایاب قــهرم ای پدر

 

بعد از آنــکه دربیــابانِ تحیّر گـــم شدم

با صدای« دخترک بشتاب» قهرم ای پدر

 

اکثر اعضام مایل به کبــودی می زنــد

عکس رنگی ام ولی با قاب قهرم ای پدر

 

بسکه گوشم درد دارد بعد از آن غارتگری

تا قیــامت با طلای ناب قهرم ای پدر

 

از منِ شانه نشین ، دیگر نمی گیری سراغ

با شما یا حضرت ارباب قهرم ای پدر

 

یاد دارم با لب خشکیــده می رفتی ســفر

بعد از آن روزِ شما با آب قهرم ای پدر

 

از علی اکبر گله مندم ، خداحافظ نگفت

با عمو ، با تو ، وَ با اصحاب قهرم ای پدر

 

اصغر بی شیــر را بردی ســفر اما مرا. . .

بعد از این با اصغر بی تاب قهرم ای پدر

 

تا سحر پای سرت یک ریز هق هق می کنم

یا مــرا امشب ببر ، یا از غــمت دق می کنم

 

سعید توفیقی